سید امیر حسین حجازی

قرار شد که عصر یکشنبه ٧ ذی الحجه به سمت عرفات حرکت کنیم چون باید صبح هشتم همه حاجیان صحرای عرفات باشند.

 بعد از نماز مغرب و عشا و شام تو هتل محرم شدیم، لبیک گفتیم و راه افتادیم.

یه سری هم جاشون نشد، مخصوصاً آقایون، که اونا آخر شب رسیدند. من و امیر حسین هم تو اتوبوس جای نشستن نداشتیم ولی باهاشون رفتیم. خدا خیر بده به خانمها مخصوصاً خانم عزیزی که تمام مسیر امیر حسین روی پاش نشسته بود.

صحرای عرفات اصلاً قابل توصیف نبود. شنیدن کی بود مانند دیدن!!!!!!!!!!!

وقتی رسیدیم هوا کاملاً تاریک بود. تا چشم کار می کرد بیابان بود و خیمه. خیمه ها و

آدمها سفید همه مثل هم. حال و هوائی داشت که دیگه بر نمی گرده.افسوس

 

 

اینم از امیر حسین که لباس احرام پوشیده و این چسبی هم که روسرش هست برای اینه که پشه نیشش نزنه. آخه می گفتند اونجا پشه زیاده.

 

 

چشتون روز بد نبینه تعجب فردا که از خواب بلند شد دیدیم که پشه ها تیکه تیکش کردن. همه فکر می کردند که چون گرمازده شده بدنش دونه ریخته بیرون.

 

 

 

همون شب، می خواستند ببرنمون جبل الرحمه. جبل الرحمه کوهیه در عرفات. امیرحسینو تو چادر خوابوندم، و باهاشون رفتم. البته یه عده تو چادر بودند.

علی اینا هم که تا اون موقع هنوز نرسیده بودند.

اینجا پائین کوه جبل الرحمه است. خانم دکتر همائی، همونیه که وسط ایستاده:

 

 

خوشا بحال کسانی که روز عرفات بخشیده شدند....

 

 

 

 

غروب عرفات واقعاً دلگیر و تداعی کننده صحرای محشر بود.

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط سیدامیرحسین حجازی نظرات () |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس